تبليغاتX
عبور
 

سرماخوردگی باورها در کانادا

 

از طرف یکی ازدوستان به مراسم یکی از گروه های تبلیغ دین مسیحی دعوت شدم.دین خود را مستقل از دینی که "کلیسا" مبلغ آن است اعلام می کردند. بیشتر افراد حاضر در مراسم موعظه و دعا خیلی پیر بودند بالای هفتاد سال! این مراسم برایشان حکم دید و بازدید داشت تا مراسم مذهبی!

 

وقتی کتابچه هاشون رو ورق میزدم متوجه شباهت های "اساسی" آن با کتاب های تعلیمات دینی خودمان در دوره ی راهنمایی شدم: بهترین برنامه ی زندگی، پیامبری خوش تیپ با هاله نور دور سرش، حواریون،رنج ها و زحماتی که پیامبر برای نجات مردم خود و بشریت متحمل شد و ...

 

هرچه بیشتر معنی "ایمان" در این گونه دین ها را "می فهمم"، چه اسلام و چه مسیحیت، بیشتر خودم رو با آنها غریبه میبینم. نه! نمی توانم محمد یا مسیح را به عنوان پیامبرهای "کامل" باور کنم. برای من محمد و مسیح به عنوان انسانهای مصلح، متفکر دارای احساس های بشری بیشتر مورد احترام اند تا انسانهای الهی.  

 

   

|+| نوشته شده توسط آرش در پنجشنبه هفتم آبان 1388  |
 
به ساعت نگاه می کنم. داره دیر میشه باید برم. میگه کجا میری؟ جواب نمیدم. باز می پرسه کجا میخوای بری؟ بهش نگاه می کنم و لبخند میزنم و میرم!
|+| نوشته شده توسط آرش در پنجشنبه هفتم آبان 1388  |
 

 

 

مرگ

 

جواب دادم آنرا درست همچنان که در این لحظه تحمل می کنم تحمل خواهم کرد. به این کلمه ایستاد و راست به چشم هایم خیره شد. این بازی مخصوصی است که من با آن آشنائی داشتم، من این بازی را با امانوئل یا سلست در می آوردم و آنها به طور کلی چشمهایشان را بر می گرداندند. کشیش نیز به این بازی خوب آشنا بود. من فوراً این مطلب را فهمیدم: نگاهش نمی لرزید و هم چنین صدایش هم نلرزید وقتی به من گفت: " پس هیچ امیدی ندارید و با فکر اینکه برای ابد خواهید مرد زندگانی می کنید؟" و من جواب دادم:" بلی". آنگاه سرش را پائین انداخت و دوباره نشست...

 

بیگانه

آلبر کامو

|+| نوشته شده توسط آرش در جمعه سی ام مرداد 1388  |
 

سالاد خون

 

برای اینکه بتونم ویدئوی دلخراشی رو که دیدم فراموش کنم، باید کاری می کردم...

نه حوصله ی بیرون رفتن داشتم، نه روحیه ی دیدن دوستان. بی اختیار به طرف آشپزخونه رفتم. یعنی چه اتفاقی توی مملکت توی این مدت افتاده که کشتن یک انسان مثل آب خوردن شده! بگذریم که این انسان هم وطن قاتل هم هست! هم کیش قاتل هم هست! یعنی چه طوری تونست ماشه رو فشار بده در حالی که اسلحه یک دختر بی گناه رو نشونه رفته...

گوجه، خیار، کاهو و کمی هم پیاز! از گوجه شروع می کنم چقدر بریدن گوجه راحته! به این فکر می کنم که اگه من ایران بودم چه کار می کردم، شاید هفته ی اول توی راهپیمائی شرکت می کردم ولی هفته ی دوم... نمیدونم !

خیار و کاهو هم کارش تموم شده. دارم پیاز رو ریز ریز می کنم با خودم فکر می کنم که هفته ی دوم هم می رفتم، ترسی نداره که...

احساس درد شدیدی توی یکی از انگشتام منو به خودم میاره، دستم رو بریدم. فکر کردم این هم مثل بریدگی های قبلی موقع درست کردن سالاده، حداکثر یک قطره خون روی محل بریدگی جمع میشه. به انگشتم نگاه می کنم که خونریزی می کنه، آن دختر زمانی که خون بالا می آورد به چه چیزی فکر می کرد...

بعد از چند لحظه به خودم میام، دستم پر ازخون شده، قطرات خون از دستم به کف زمین میریزن و پخش می شوند. حالت سرگیجه دارم. با خودم فکر می کنم کسانی که توی راهپیمائی ها شرکت کردن باید چقدر شهامت داشته باشند. دستم رو زیر شیر آب می گیرم. خونریزی قطع نمیشه. نمی تونم سرپا وایسم...

بعد از چند دقیقه به کمک چند دستمال کاغذی خون ریزی قطع میشه...

 

روی صندلی نشستم و به این فکر می کنم که این سالاد خون رو چه طور میشه از گلو پائین داد، گوارای وجودتان، جلادان!  

|+| نوشته شده توسط آرش در جمعه دوازدهم تیر 1388  |
 

سه پرسش از خاتمی

 

از طرف دوستان عزیز مصطفی و امین من هم دعوت به پرسیدن شدم!

 

پیش نوشت: پرسش و نظارت بر قدرت در جوامع غربی همیشه (و نه فقط در ایام انتخابات!) وجود دارد و جناحهای حاکم همواره موظف به پاسخگوئی و قانع کردن افکار عمومی و مردم هستند. اینکه چرا درایران فقط درایام انتخابات، جناح ها خود را موظف به پاسخ گوئی می بینند، خود سئوال مهمیست. و اما سئوالات...

  

یک. آقای خاتمی عزیز! شما همواره  تاکید می کنید که این مردم هستند که خواستار و به وجود آورنده حرکت اصلاح طلبی در ایران به شمار میروند. سئوال اول من از شما این است که اگر این جریان اصلاح طلبی مردمی است، شما و جریان اصلاح طلبی چرا به پشتوانه ی همین مردم، در فرصت هشت ساله ی قبلی کمتر به فکر "اصلاح" در ساختار و سیستم اداره کشور فارغ از مسائل جناحی بودید؟ (که این البته متفاوت از استفاده از مدیران اصلاح طلب است!)

 

دو. آقای خاتمی اگر جریان اصلاح طلبی که شما همیشه ازآن به عنوان جریانی "تدریجی" ولی "مستمر" یاد می کنید، آیا واقعاً جریان پویا و مولدی هست که با پشتوانه فکری قوی و با برنامه قادر به بهبود وضعیت کشور به صورت "تدریجی" ولی "مستمر" باشد؟

 

سه. آقای خاتمی! چرا این جریان پویای اصلاح طلبی نتوانست گزینه ای بهتر از شما در طی دوازده سال به جامعه معرفی کند؟

 

پس نوشت: به نظر من، زمانی که مردم با هر طرز فکری و طرفداری از هر جناحی، متوجه باشند که سئوال کردن از برنامه و نظارت واقعی بر قدرت حاکم "حق مسلم" شان است، بسیاری از مشکلات حل خواهد شد. هیچ جناحی منجی مردم نخواهد شد تا زمانیکه مردم با حقوق خود آشنائی نداشته باشند. جریان اصلاح طلبی واقعی در صورت به قدرت رسیدن باید اجازه ی نقد و نظارت واقعی بر خود و دیگر ارکان قدرت را از طرف مردم فراهم آورد تا این تبدیل به یک رویه شده و مردم با حقوق واقعی خود آشنا شوند.

 

 

 

 

     

|+| نوشته شده توسط آرش در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387  |
 

بی خبری

 

پله برقی داره میره پائین. قبل از رفتن روی پله برقی مکث می کنه بعد جلو میره. صورتش مثله مجسمه ست. مدتها بعد برمی گردم و باز او روی همون پله برقیه و داره بالا میره. همه رهگذرها رد می شوند و می خندند. چه تلاش بیهوده ای، چه جلب توجه مسخره ای، چرا باید روی پله برقی ای که به طرف پائین میره به طرف بالا راه بره؟ چرا از پله برقی که به طرف بالا میره و یا لااقل از پله استفاده نمی کنه؟ مدتی می ایستم و اونو تماشا میکنم، چهره ش باز سرد و خشکه.

 

آخرین باری که دیدمش، باز همونجا بود. بالای پله برقی که به پائین میرفت، ایستاده بود و در باره تصمیمی که میگرفت دودل بود. این بار صورتش خسته به نظر می رسید...

|+| نوشته شده توسط آرش در یکشنبه بیستم بهمن 1387  |
 

شیرجه ای با مخ داخل قوطی کبریت

 

صبح شده، ببین هنوز هم کبریت روشنه، عجیبه که باد نمی تونه اون رو خاموش کنه.

 

داخل قوطی کبریت همه چیز امنه. کبریت ها بغل هم خوابیدند. آروم و منظم صداشون هم در نمی آد، چون اونجا راحتن و یا لا اقل احساس نا راحتی نمی کنن.

هر وقت خواستی تو هم بیا… خیلی ها خیلی چیزا گفتن و باز میگن ولی آخرش خیلی هاشون از اینکه حالا داخل قوطی کبریت هستن احساس افتخار می کنن.

یه چیز دیگه، اونجا همه مواظب هم هستن. خوب چون اگه یکی شون یه چیزیشون بشه بقیه هم با اون چیز میشن یعنی میسوزن!

راستش من هنوز عضو رسمی نشدم ولی هر روز دعوت نامه های مختلفی بهم پست میشه از طرف کبریت های صورتی، کبریت های سبز، کمیته قوطی کبریت های کوچک، جامعه کبریت های آشپزخانه، حتی از طرف کبریت های اشرافی! بهشون گفتم که تا چند روز بهشون جواب می دم. ولی اگه عضو شم دیگه پنهون کاری نمی کنم یا لا اقل تکذیب نمی کنم! مگه چه عیبی داره؟! از چند قوطی کبریت هم تا حالا بازدید کردم، خیلی بهتر از اون چیزی بودن که تصور می کردم. تازه چند نفر از کسائی رو که قبلا به قوطی های کبریت ایراد می گرفتن رو دیدم. اونام مثل من گفتن برا بازدید اومدن ولی نمی دونم فقط چرا دست پاچه شدن از اینکه با پیژامه برا بازدید اومدن!

از نظر من، کبریت ها موجودات فوق العاده ای هستن که این باعث میشه زندگی با اونها ممکن و حتی لذت بخش باشه. برای مثال قوه تخیل فوق العاده ای دارند و با اینکه همیشه در یک محیط نسبتاً کوچک و تاریک زندگی می کنند ولی به راحتی راجع به خازج از قوطی کبریت قضاوت می کنند،  همیشه هم در مسائل تاریخی به جدشون، حضرت درخت، افتخار می کنند. راجع به مرگ و زندگی هم قضیه خیلی ساده شده، همشون می دونن و باور عمیق دارن که "بعد از مرگ دود میشن میرن هوا " ولی راجع  به اینکه چطور از چوب به دود تبدیل می شن، بین شون اختلاف نظرهائی وجود داره! از باد متنفرن البته خیلی هاشون نمی دونن چرا؟ بعضی هاشون باد رو موجب تفرقه بنیان کبریت می دونن، بعضی هاشون هم باد رو به خاطر مسائل تاریخی که بار ها بر جدشون، درخت، پیروز شده دوست ندارن. تازه برخی از دانشمندان این جامعه، باد را برای پدیده ی مرگ مضر دانسته اند چون باعث دود شدن نصفه نیمه می شه! در عوض آب را دوست دارند، باز هم خیلی هاشون نمی دونن چرا. ولی دلیل اصلی که دارن اینه که با وجود آب، مرگی نخواهد بود هر چند با آب شاید زندگی شان کمی متفاوت باشد، فقط کمی.

کمتر کبریتی دیده شده از قوطی کبریت فرار کنه و اون رو دوست نداشته باشه و این دلیل دیگه ای برای خوب بودن قوطی کبریت. خلاصه اونجا اینقدر کار و سرگرمی هست که کسی به یاد بیرون نیفته، جو حاکم داخل قوطی کبریت هم به حدی جذاب یا لااقل سرگرم کننده هست که همه چیز حتی خودت رو فراموش کنی.

تازه شکل قوطی کبریت و کبریت در همه جای دنیا یکیه و همشون به یه زبان واحد حرف میزنن و یکی از دلائل استقبال از قوطی کبریت ها در کل دنیا هم همینه. راستی اگه شما هم علاقمند بودین کافیه خودتون رو به نزدیکترین قوطی کبریت برسونید و شرایط کبریت شدن رو بپذیرید، بقیه ماجرا حل شدست و گرنه شکل و کیفیت زندگی کبریت های تبریز و تورنتو عین همه!

  

 

 

|+| نوشته شده توسط آرش در چهارشنبه دوم بهمن 1387  |
 
خداوند اگر باشد، اهل معامله نیست. ما در بهشت و جهنمی که خود می سازیم، زندگی خواهیم کرد...
|+| نوشته شده توسط آرش در سه شنبه نوزدهم آذر 1387  |
 

نیروی تخیل که سرشار از امید، در بیباکی پرواز خویش خواسته است در جاودانگی گسترش یابد، همین که ببیند هر آنچه از بهروزی که آرزو می کرده است در غرقاب زمان محو می گردد، به جولان در فضایی خرد رضا می دهد. اضطراب می آید و در ژرفای قلبمان جا می گیرد و دردهای نهفته در آن پدید می آورد، مدام دست و پا می زند و شادی و آرامش را در آن نابود می کند، همیشه هم نقابهای تازه به تازه به چهره می آراید، گاه اندیشه ی یک خانه و یک باغچه است و گاه یک زن، یک بچه و آن باز آب است، خنجر است، زهر است!... ما برای چیزهائی که به سرمان نخواهد آمد بر خود می لرزیم و پیوسته بر چیزهائی که از دست نداده ایم اشک می ریزیم!

 

فاوست گوته

|+| نوشته شده توسط آرش در شنبه یازدهم آبان 1387  |
 

وقتی آنقدر کار می کنی یا ادای کار کردن رو در میاری که شب جنازه ات به خونه میرسه،

وقتی برای زمان های "اضافی" برنامه های "فوق برنامه" می گذاری،

وقتی ازمهمانی کوچک هم خانه ای ها در آخر هفته می خواهی فرارکنی تا از تو "عکس" نگیرند و تا مجبور نباشی "عکس" خودت باشی،  

 

وقتی که کل دلخوشی زندگی شده یک نگاه،

وقتی فریاد میزنی و مخاطبِ فریادِ "خویش" هستی،

 

وقتی که دیگر"بلندگو" ئی نیست تا "حجم" صدا را پر و "گوش" فکر را کَر کند،

وقتی که سکوتی برقرار باشد که هر صدائی شنیده شود،

 

وقتی است که میخواهی  فراموش کنی، چیزی را نتوان فراموش کرد…

 

 

|+| نوشته شده توسط آرش در شنبه چهارم آبان 1387  |
 
 
بالا